پس پريشب سر شام از زنم پرسيدم:

پس پريشب سر شام
از زنم پرسيدم:
- ‌با وزير ارشاد
مي‌شود شوخي كرد؟!
مي‌شود در نمايشگاهي
داخل يك غرفه
عكسي آويخت از او؟
توي يك دستش قيچي
توي دست دگرش
ذره‌بيني سترگ!
و كمي پايين‌تر
زير آن عكس نوشت:
«ماجراجوي بزرگ»!
بعد هم، منتظر
پاي آن غرفه نشست
تا بيايد
و ببيند
و بخندد
و بگويد:
كه چه طرحي شده است!
- طنز يعني اين!
هم لطيف، هم شيرين
مرحبا، آفرين!
و سپس
توي غرفه بنشيند قدري
چاي داغي بخورد
با تو عكسي گيرد
و به لبخند مليح
درِ گوشت گويد:
- ‌بعد از اين، شوخي بي‌شوخي!
و تو آن لحظه به خود خواهي گفت:
- طنز سالم در اين ملك
چه ارجي دارد!
توي اين حالت خوش
غوطه‌ور مي‌گشتم
كه زنم جيغ كشيد!
به گمانم كه گرفتار توهم شده بود!
بي‌جهت هول نمود!
رشته افكارم
پاره شد، ريخت زمين!
آخ از دست زنم
بي‌مروت نگذاشت
تا ببينم كه وزير ارشاد
- ‌صاحب علم و سواد -
- ‌مالك كاغذ و خودكار و مداد-
توي آن غرفه تنگ
به من خالق اشعار قشنگ
صله‌اي، هديه‌اي، چيزي داد؟!
.......
واي از دست زنم!

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه